
حالم را بپرس!
با تو سپید می شوم
و سراسر روز را
از رگم آفتاب می تراود.
کلاغها خبر ندارند
شب را قال گذاشتم و
چه قدر خوشبختی از گلهای بالشت چیدم.
حالا تا خدا خواب است
در خو بهایت غلتی بزنم
موهایت را بنویسم.
زندگی در می زند
بیدار شو!
کمی جوشانده از آسمان برایت دم کرده ام
رنگین کمانی در بشقاب.
برچسب:
نویسنده: اشکان رستمیان